مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

234

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

كردم . او بر من رحمت آورده ، بگريست و پنجاه دينار به من داده ، گفت : به اين زرها توشه بگير و همين ساعت از بغداد بيرون شو تا دلت از محبت خالى شود . و تو انشا و خط دارى . روى بيكى از حاكمان نه و خويشتن بآستان او بينداز . شايد خداى تعالى ترا با كنيز خود جمع آورد . من سخن او بپذيرفتم و با عزيمت استوار ، قصد سرزمين واسط 13 كردم كه در آنجا پيوندان بسيار داشتم . آنگاه بكنار دريا آمده ، كشتى يافتم كه ناخدايان ، متاعها در آن كشتى ميبردند . من از ايشان مسئلت كردم كه مرا بكشتى بگذاردند . ايشان گفتند : اين كشتى از مردى است هاشمى . ما نتوانيم ترا در اين كشتى گذاشت . من ايشان را بمال ترغيب كردم . گفتند : اگر از نشستن بكشتى ناگزيرى ، جامهاى فاخر خود بركن و جامهء ملاحان بپوش و با ما بنشين كه هركس ترا ببيند ، يكى از ملاحان گمان كند . من در حال بازگشتم و جامهء فلان ملاحان گرفته ، بسوى كشتى آمدم . و آن كشتى ببصره روان بود . من در كشتى فرود آمدم . ساعتى نرفته بود كه كنيز خود را با دو تن كنيزك خدمتكار ديدم كه بكشتى نشستند . مرا اندوه برفت و با خود گفتم : تا بصره از تغنى و جمال او بهره‌مند خواهم شد . من درين خيال بودم كه آن مرد هاشمى با جمعى از سواران رسيدند و خادمان از چپ و راست او بودند . چون آن مرد بكشتى بنشست ، خوردنى آورده ، با كنيزك بخوردند . و ديگران نيز در ميان كشتى ، طعام بخوردند . پس از آن هاشمى با كنيزك گفت : تا كى تغنى نخواهى كرد و محزون و گريان همىخواهى بود ؟ تو نخستين كسى نيستى كه از يار خود جدا گشتهء . من دانستم كه آن كنيزك از بهر من اندوهناك است . پس از آن هاشمى در يك سوى كشتى پرده فروآويخت و خود در خارج پرده با كسانى كه با او آمده بودند ، بنشست . من جويان شدم . دانستم كه ايشان برادران او هستند . پس از آن كنيزك را بتغنى ترغيب همىكردند تا اينكه كنيزك ، عود بخواست و تارهاى عود محكم كرده ، بتغنى پرداخت و اين دو بيت برخواند :